تبليغاتX
سردستان سکوت
فریاد و دیگر هیچ ....

 

چیزی سر جاش نیست، هیچ چیز اونجور که می خوام نیست، خواسته هامم اونی که باید بخوام نیست...

عجب غوغایی...

تو این بی نظمی، نظمی که باید تو بی نظمی  باشه هم نیست، این اصلا بی نظمی هم نیست...

همه چیز قاطی هم شده... فردیتم جمعیت زده است، جمعیتم فردیت زده است. دنیام آخرت زده است، آخرتم دنیا زده است. سیاستم دین زده است، دینم سیاست زده است. اخلاقم...

می دونم... به این می گن سرخردگی... سرخوردگی ناشی از آرمان گرایی...

دیگه نمی تونم اینجوری ادامه بدم باید بیام پایین و قدم بذارم رو زمین...

دیگه بجای اینکه خوب، اونی که باید باشه باشه بهتره اونی که هست بد نباشه.... 

نوشته شده توسط امین . الف در ساعت 11:41 | لینک  | 

 

چه زخم ناتمومی...

 

 


پ. ن:

و زندگی،

هنوز با پرده های بس مهربان،

در انتظار توست!

...

 

نوشته شده توسط امین . الف در ساعت 16:57 | لینک  | 

 

...

اشک یخ بسته ی یک برکه نگاهم،

خورشیدک من،

آب کن یخ تنهایی من را!

...

نوشته شده توسط امین . الف در ساعت 11:1 | لینک  | 

و خداوند عدم را برای عشق عالم کرد. و نابوده را بهر دوستی بود نمود. آدمی را آفرید تا عاشق شود، و زندگی را، تا دوستی آغاز شود. و از دولت عشق آدمی، آدمی شد و جنت مکان.

 عشق اما ابتدایش چنان است که عاشق معشوق را از بهر خود خواهد، که این کس عاشق خود است بواسطه ی معشوق. ولیکن کمال عشق چون بتابد، این عاشق است که خود را برای معشوق خواهد، و بهر رضای او جان دادن را سهل داند. چنین که شد، جان عاشق بارگاه عشق می شود و سینه ی او خانه ی درد... 

پ. ن :

همه ی اینا بهونه بودن واسه این بیت :

زین پس، من و دل شکستگی بر در دوست.

چون دوست، دل شکسته می دارد دوست.

نوشته شده توسط امین . الف در ساعت 13:15 | لینک  | 

 

حرف اول :

زندگی چیست ؟

خیابانی شاید،

و یا شاید کوچه ای خاکی !

از کوچه باید گذشت ،

- هر روز ،

و با زنبیلی از آرزوها !

آری!

زندگی شاید این است ،

گذشتن ،

عبور ،

و زندگی شاید رفتن است !

  رفتن ،

رسیدن،

و  یا ...

هرگز نرسیدن !

اما آنچه میماند در پس این عبور،

پس ِ این رفتن،

- رها از رسیدن،

غباری ست در کوچه ،

غباری روی تن ،

روی دل !

و خستگی...

خستگی از عبور ،

و از رکود رسیدن!

زندگی شاید ...

زندگی هرچه که باشد ،

کوچه ،

عبور ،

رسیدن،

و یا نرسیدن ،

عشق ، حادثه ی دیگری است!

چشمه ای جاری،

زلال ِ آبی سرد!

آری!

غبار از دل،

به عشق باید شست ...

 

نا مربوط :

« درغارهای تنهایی، بیهودگی به دنیا می آید !»

عشق باید ورزید ،

دوست باید داشت !

 

با مربوط :

عشق مثل یه چشمه می مونه و عاشق شدن مثل آب برداشتن از چشمه! آبی رو که پرش کردی تو ظرف ،باید استفادش کنی ، باید بپاشیش رو زندگیت تا گرد و خاکش رو بخوابونه ! هر روزم باید این کار رو بکنی تا هر روز بری سر چشمه !هر روز باید دوباره عاشق بشی ، عاشقتر از دیروز! اگه این کار رو نکنی ، آبی رو که برداشتی یا می ریزیش ، یا می مونه و می گنده !

عشق به قول بچه های اقتصاد «یه کالای مصرفیه » ! عشق رو باید مصرف کرد ...

 

پ. ن :

با الهام از یکی  از شعرهای فروغ .

نوشته شده توسط امین . الف در ساعت 11:35 | لینک  | 

 

آنچنان غرق غروبم،

                          که سحر یادم نیست......

نوشته شده توسط امین . الف در ساعت 15:4 | لینک  | 

 

آی...

 دل ساده ی من،

چه امید بسته ای به عشق ؟!

دهانها بی حیا

«دوستت دارم» ها دروغند!

دستان التماست را

از دامن جاده بر گیر

کسی

 نخواهد آمد .

پاها زنجیر

جاده ها بی وفا

عابران بی عبور ،

دل من ،

که را چشم در راهی؟!

 

نوشته شده توسط امین . الف در ساعت 10:20 | لینک  | 

گاه رفتنت...

غروب ،

 آسمان که سرخ می شود ،

- به وقت اخم پنجره -

زخم شیشه را تو دیده ای !؟

گاه رفتنت ،

زخم شیشه می شوم !

نه !

نه نمی روی!

تو قصه ای !

تمام می شوی ،

و من ...

- کلاغ قصه را شنیده ای به خانه اش نمی رسد ؟! -

تمام می شوی 

و من

کلاغ قصه می شوم ... 

نوشته شده توسط امین . الف در ساعت 19:34 | لینک  | 

به شب چرا ؟! درد رو سیاهی او را بس است ! دردهایت را به من بگو ! به من که درد خوانده ام، از غبار  چشم های  مادرم، از «دردت به جانم »های مادربزرگ ، وز پینه های دست پدرم !

به ستاره ها چرا ؟! درد دوری آنها را بس است . دردهایت را به من بگو ! به من که درد را می فهمم ، از رد پای خونی خرگوشی روی برف ، وز ساقهای برهنه ی دختران منتظر ، که در این شهر شب سرد ،گرمی از بستر ننگ می جویندو نان از دهان گرگ !

به من بگو ! دردهایت را به من بگو ! به من که درد را دیده ام ، در قامت مادران پوست به استخوان پوشیده . در خواب کودکانی که ـ جای نان ـ قصه می خورند و می خوابند . به من که ...

                      دلم قفس دردهاست ،

                                              به من بگو ،

                                                     دردهایت را به من بگو !

                                                                                   به من،

                                                                                        آشنای دردها!


پ.ن :

۱) چند وقت پیش یه مقاله در مورد اثر پروانه ای خوندم ، به نظرم خنده دار بود و مسخره ...  فکر می کردم چطور ممکنه همه چیز اینطوری به هم  پیوند خورده باشه ؟! طوری که  به قول خودشون بال زدن یه پروانه تو یه گوشه ی دنیا باعث یه طوفان تو گوشه ی دیگه بشه ؟!

 اما حالا که نگاه می کنم  می بینم چقدر عجیب و مسخره همه کس و همه چیز به همه چیز و  همه کس ربط پیدا می کنه ، افتادم تو یه دور باطل که هی می گردم و هی می گردم ،نه دوره تموم میشه نه من !!!

۲) اگه می دونستم پای اونم  تو این ماجرا  باز میشه ، هیچ وقت دنبالش رو نمی گرفتم .اصلا وقت مناسبی نبود اونم حالا که تصمیم گرفتم حتی به قیمت خونه نشینیم تا تهش برم و تمومش کنم . باورم نمیشه ! بعد سه سال تازه امسال اینو فهمیدم ، و چقدر مصرم که باورش نکنم ....

۳) وقتی از بیرون به اتفاقاتی که واسم می افته نگا می کنم ، باورم نمیشه ! نه با عقل می خونن نه با منطق ، انگار یه فیلمه سیاه و سفید صامته ،

 چقدر همه چیزو دقیق واسم نوشتن ....

 ۴)دیگه دارم به خودم شک می کنم، من طبیعیم ؟؟؟ ...

نوشته شده توسط امین . الف در ساعت 10:29 | لینک  | 

مرگ عقربه ها و تجربه ی یک احساس ، احساس شیرین حسی سبک ، بی آنکه سنگینی عقلی آنرا بفشارد !

و شکستن ، شکستنی به سختی بستن یک چشم آسان ! شکستن یک ارزش، یک عهد ! و آنقدر سهمگین که تنت را بلرزاند !

 و تجربه ی حسی دیگر ، حس پرواز!

و اکنون فقط یک خواسته و التماسی پشت آن :

                                                                ببخش !

نوشته شده توسط امین . الف در ساعت 10:49 | لینک